چرا نمی توان امید داشت که نمیشود این واقعیت رو به کسی گفت .برفرض که این کار بسیار سخت و ناشدنی است در اینصورت چرا نمی توان امید داشت یک ازدواج به گونه ای صورت پذیرد که هیچ کسی متوجه نشود و هیچ تبعات نامطلوبی دنباله رو این ازدواج صورت نپذیرد؟
بر فرض اینکه که این صورت هم بعید باشد با ناامید زیستن و سوختن بهتر است یا امید وار بودن و توکل به فضل خدا کردن؟
وقتی انسان می تواند این گونه افکار مثبت داشته باشد چرا باید افکار منفی در ذهن خود پروش دهد.بر فرض اینکه که هرچی هم مثبت فکر کند تاثیر عملی وواقعی نداشته باشد به هر حال حداقل سودی که متوجه انسان مثبت اندیش است اینست که حداقل در خیال خود آرامش دارد و فشار روانی از این لحاظ وجود ندارد.بر عکس کسیکه با اون افکار منفی زندگی میکند چه نتیجه ای این افکار منفی او خواهد داشت؟
ایا این افکار اثری جز فشار روانی و خستگی ذهنی در پی دارد
خلاصه وقتی بنا نیست منفی فکر کردن راه حل ماجرا باشد بر فرض اینکه مثبت فکر کردن هم راه حل ماجرا نباشد بازم بهتر است انسان مثبت و امیدوارانه فکر کند .حداقل تبعاتی که متوجه منفی فکر کردن هست متوجه این انسان نمی شود.
اما نباید غافل ماند که این حرف در جواب کسی است که اعتقاد و امید به رحمت حق و امید به سامان یافتن وضعیت موجود نداشته باشد.
کما اینکه تجربه ثابت کرده افرادی از این قبیل بعد از گذشت زمان زندگی خوب و مناسب پیدا کرده اند.
5-ترس از دست دادن همان دوستی که با اون ارتباط داشته.در این صورت شخص در ذهن خود اینطور فکر میکند که من با اینکه با او ازدواج نکرده بودم با او تن به این کار دادم و اون پسر به خاطر همین عملم که شده اطمینانش ازم سلب و شده .
این حالت هم کاملا قابل لمس و درک هست.دغدغه برای ان شخص با این افکار ایجاد می شود:
آیا این پسری که اینقدر ابراز علاقه می کند آیا حرفش صادق است و قصد ازدواج با من را دارد ؟
آیا اون قصد ازدواج بامن را دارد یا اینها همه توسلاتی برای سوء استفاده کردن؟ و بعد من می مانم و تنهایی؟
بر فرض اینکه ازم جدا شد چطوری دوری رو تحمل کنم و چگونه خلاء عاطفی خودم رو جبران کنم؟
چه باید کرد؟
در اینجا بهترین راه واقع بینی است .باید از روشی استمداد نمود تا شخص از تحیر بیرون بیایید.تحییر از این هست که آیا آخرش اون اقا شخص موندی هست یا خیر ؟!
برا رفع این تحیر باید دید علت کشش اون طرف چیست؟
آیا روابط کذایی هنوز ادامه داره یا نه ؟
به نظر من اگه اون روابط کذایی هنوز تداوم خودش رو داره نمیشه به حرفاش و غمزهها اطمینان کرد و اگه اون روابط بطور کلی تموم شده و روابط به گونه ای دیگر هست می توان امید داشت.لکن اگر این حالت بود اگر قصدی برای ازدواج هست باید سریع اقدام شود و هر لحظه دیر بشود عواقبی بدتر در پی خواهد داشت.(4)
پی نوشتها..............
(1) از جمله کسانی که در این زمینه پیش دستی کرده اند و بنیان تمدن غرب را متزلزل کرده اند برخی از فلاسفه و انسان شناسان غربی هستند.آنان سعی در بی معنی دانستن گناهان اخلاقی و جنسی داشته اند و هرگونه غیرت و حیا را صفاتی برخواسته از سنت گماشته اند و آن را بی ارزش دانسته اندو و عامل این صفات را همان حسادت پنداشته اند!!!
جالب است بدانید درس اخلاق هم برای دیگران گذاشته اند..می گوید اگر مردی می خواهد کار اخلاقی مثبت انجام دهد باید همان حسادت(منظورشان حیا و غیرت)را کنار گذاشت!! یعنی مردی برود بر خلاف خواسته خود با زن کذائی ازدواج کند و همچنین زن ..
علاوه بر نقدی که در بالا گذشت اشکال دیگری که این تفکر دارد اینست که با نفوذ این تفکر مسموم در جوامع غربی و با ظاهر فریبنده این تفکرات بسیاری از جوانان غربی تحت تاثیر این تفکرات قرار گرفته اند و چیزی که هم اکنون در آن مجامع از لحاظ فساد اخلاقی شاهد آن هستیم حاصل این تفکر است.
مواردی مانند :
بی حد و مرز شدن روابط جنسی زن و مرد ..
بعد از آن خدشه وارد شدن بر شرافت و حیثیت زن و مبدل شدن زن به کالای جنسی
کمرنگ شدن کانون گرم و محبت امیز خوانواده.
عدم میل به ازدواج در جوانان.
الان هم بی حد و مرز شدن روابطه جنسی در مورد همجنسان!!
اینها از جمله محصولات ان تفکر مسمومی است که توسط برخی فلاسفه و یا انسان شناسان غربی بعوان خیر خواهی و حتی کاری برای آرامش بخشیدن برای مردم مطرح شده است
(2) گذشته از این به مقتضای وجدان هرگونه فساد و تباهی مغایر با فطرت و جان طاهر آدمی است. پس اگر انسان سیره و کرده خودش را مغایر با فطرت خود کرد بیشتر در افسرده ساختن خودت کمک کرده.بخلاف زمانیکه انسان قدم به قدم با تفکر مطابق با فطرت خودم قدم نهد می تواند آرامش روحی خوبی به دست آورد.
(3) به تعبیری در اینجا دو دغدغه می تواند برای انسان متصور شود.
-دغدغه محرک و مفید و سازنده
- دغدغه ای با عث تنزل میشود.
آن دغدغه ای که باعت سازندگی هست آنست که آنسان را پشیمان از گذشته خود بکند و این پشیمانی سرلوحه و معیاری باشد تا انسان اولا بازگشت به با ماکان نکند
در وهله ثانی با توجه به اینکه شخص قبول دارد که کاری انجام داده خطا بوده طبق مقتضای طبیعت پاک انسانی در صدد جبران ما فات میکند .به محض احساس اینکه در خود احساس نمود از لحاظ اخلاقی گذشته او جبران شده افسردگیی که حاصل این دغدغه بوده از بین می رود همچنین عامل محرکی می شود. برای جبران و تکامل ..
و اما آن دغدغه ای که با عث تنزل میشود اینست که شخص بجای اینکه از گذشته خود درس بگیرد و ان عیب خود را قبول کند دائم تقصیر را گردن عواملی دیگر می اندازد این گناه را به خودی نمی گیرد.
مثلا می گویید سنت و تهجر این گونه کارها را بد می دانستند و اما الان هیچ عیب اخلاقی در این گونه مسائل نیست.این درحالیست که منشا این تفکر نظریات مسموم برخی انسانشناسان غربی است.ماندن و توقف کردن در این افکار باعث ایجاد تضاد روحی در انسان می شود و باعث می شود انسان در این منجلاب باقی بماند.
چون روح انسان با طهارت و پاکی وفق دارد و لگه گناه بر قلب و روان انسانی مانند تضاد در روح انسان است و همین عامل افسردگی میشود.
از آن طرف شخص چون از آن فعل کذایی احساس گناه نمی کند باز در صدد ترک و جبران آن نیست و همین هم باعث رکود می شود و هم باعث افسردگی بیشتر چون گناه با روح لطیف و الهی انسان منافات دارد.
(4)یک چیز باقی مونده و اونم حالتی است که در نفر علاقه هست و هنوز روابط از حد عشق و علاقه تجاوز نکرده ..اما پیشنهادش شده و دختر به خاطر داشتن اصالت و بینش بالا از قبول این پیشنهاد سرباز میزنه اما ناراحتی و اضطراب همچنان وجود دارد.
در این صورت باید دید اون دو نفر از لحاظ هم کفو بودن و از جهت دارا بود شرایط ازدواج چگونه هستند.
اگر واقعا شرایط برای ازدواج فراهم است اقدام نمایند و الا ادامه کار بی فایده و خلاف احتیاط و کاملا غیر عاقلانه می باشد..